X
تبلیغات
از با تو بودن...

از با تو بودن...

از با تو بودن برايت مينويسم

قوانین!!!!!!!!!!!!!!!!!

زندگی کوتاه است

قوانین را زیر پا بگذار

 بسرعت ببخش با صداقت عاشق شو

 و با حرارت ببوس

همیشه بخند

هیچ وقت لبخند را از لبانت دریغ نکن

 مهم نیست زندگی چقدر عجیب است...

 زندگی همیشه آنطور که ما فکر میکنیم پیش نمیرود

 اما زمانی که هستیم باید بخندیم و سپاسگزار باشیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:54  توسط بنفشه  | 

بگذار خویشتن را بیابم...

چه زیبا میگویی از آنچه باید باشم.چه زیبا به یادم آوردی آنچه را که میخواهم شوم!

تو بزرگی من بزرگیت را با چشم دل میبینم...

میگویند کودکان امواج کودکانه را حس میکنند

راستی

كودكم را ديده اي چه مشتاق و بيقراره ديدارت است!

كودكيه مرا نيز بپذير...

بپذير و بگذار تا در كوچه باغ مهربانيت بدوم و هياهويم را بدست باد بسپارم تا فرياد مقدس يكي شدن را به گوش آسمان برسانم

مدتهاست درفکر عشق به خویشتن بودم!

بگذار دراين مامن بمانم شايد در جوار امنيت وجودت فرصتي براي يافتن خويش يابم...

...

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای  نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را  آغاز کنم که نباید نوشت .

(دکتر علی شریعتی))

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:23  توسط بنفشه  | 

من به خود ميبالم...

احمق نیستم

 

پر بودم و سیر بودم و سیراب

ولذتم تنها اینکه ...

آری کارم سخت است و دردم سخت تر

و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما ...

این بس که میفهمم !

خوب است .... خوب

احمق نیستم .

 

نه مرد بازگشتم !

 

اما باز نگشتم

به بیراهه هم نرفتم

که من نه مرد بازگشتم !

استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن

دین من است .

دینی که پیروانش بسیار کم اند .

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب !؟

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:23  توسط بنفشه  | 

زیباترشو...

عشق هیاهو می آفریند.شور میافریند...

چه زیبا روزگاری هیاهویم را پذیرا بودی!

عشق سکوت می آفریند...

زیباتر شو وچند صباحی نظاره گر این سکوت پرهیاهو باش

شاید پروانه ای در راه باشد.شاید...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 8:48  توسط بنفشه  | 

پروانگی...

باليدن را از پروانه آموختم.بي هراس ميگردد و ميگردد.پروانه بودن را دوست دارم .شعله گرم درونت مرا اينگونه بي قراره چرخيدن مي كند.

و تو اي گل كه اينگونه با ظرافت و عشق كودكانه ات نزديك شدنه پروانه و شمع را مينگري.چه هراسان و زيبا مينگري!

نهراس كودكم،نهراس فرزندم.آرام باش و آرام شدنه پروانه را ببين.ببين و بدان كه پروانه براي بقايش از تو دور نخواهد شد.

گفتم براي بقايش تا بداني هميشه محوري و محوريتت با وجوده شمع پررنگتر خواهد شد.

آرام باش و نواي محمد جان را عاشقانه تر بسرا تا پروانه در چرخيدن مستدام بماند.در آرميدنش كنار تو آرامتر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:39  توسط بنفشه  | 

برای محمد

عاجزتر از آنم که حسم را به قلم بکشم.ناتوان تر از آنم که عشقم را برایت به تصویر بکشم.نمی دانم هنوز در این کوچه باغ قدم میزنی...چه بیایی چه نیایی چه بخواهی چه نخواهی چه ببینی چه نبینی...من اینجا هستم مینشینم مینویسم تا این عشق لبريز شده در وجودم را ارزانيه وجودت كنم...

مرا تنگ‌ در آغوش‌ می‌گیری‌!
گذشته‌اَم‌ را،
امروزُ آینده‌ی‌ ناپیدایم‌ را !

در آغوش‌ِ تو
اِجباری‌ ندارم‌ برای‌ این‌گونه‌ ماندن‌!
آغوشت‌ گُستره‌یی‌ست‌ ،
برای‌ بَدل‌ شُدن‌ به‌ آن‌چه‌ می‌توانم‌ باشم‌!

آغوشت‌ ترانه‌یی‌ آرام‌ می‌خواند
از عشقی‌ که‌ می‌پذیردُ
زنده‌گی‌ می‌کند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:28  توسط بنفشه  | 

بیا دریایی بشیم...

همیشه شنا کردن رو دوست داشتم.شیرجه زدن و ته آبو دیدن رو دوست داشتم.اینروزا مشغول همین کارم.خستگیش بیشتراز خستگیه روزایه اولیه که تو استخر چند متری شنا می کردم.آخه اینجا رودخونست.یه رودخونه با يه عالمه تخته سنگ.یکی از اون تخته سنگا چند روزه سر راهم سبز شده.خیلی خسته ام.نمیدونم چرا با این همه تمرین هنوز وقتي صخره اي ميبينم ميخورم بهش.خدارو شكر تمرينام بي ثمر هم نبوده حداقل متلاشي نميشم.ولي محكم خوردم بهش.دردم اومده.گريمو در آورد...

آخي الهي شكر.بازم مثل هميشه وجود نازنينت بهم اجازه نميده خيلي خودمو سر اين تخته سنگا معطل كنم.

بايد زودتر زخمامو ببندم.بايد زودتر بلند شم.قربونت برم الهي كه وقتي گريه ميكنم اشكامو پاك ميكني.تو بزرگترين رحمته زندگيه مني.

هلناي عزيزم

وجود مشكلات و سختيها تو زندگي مثل وجود همين صخره ها وسط رودخونه ست.گوش كن ببين آب تو رودخونه با چه خروشي جلو ميره.چشماتو ببند ميخوام ببرمت كنار رودخونه.به ندايي كه از دل اين آب مياد خوب گوش كن.

هميشه مثل اين آب در جريان باش.آب وقتي به صخره برخورد ميكنه .فريادش بلند ميشه.ولي نگاه كن صخره چه زيبا آب رو زلال ميكنه.ناخالصي ها و زباله هاشو ازش ميگيره و چه استوار اين كارو ميكنه ...

مسائل و مشكلات هم مثل همين صخره هاست.اگه خوب نگاه كني مي بيني براي جلا و زلالي تو اومدن.پس بعد از برخورد با صخره ها محترمانه ازشون تشكر ميكنيم و ناخالصي هامونو تقديمشون ميكنيم و با زلاليه تمام به راهمون ادامه ميديم.

يادت باشه انتهاي رودخونه درياست.آب تا از اين رودخونه پر رمز و راز نگذره دريايي نميشه.

پس ميريم كه دريايي بشيم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 10:13  توسط بنفشه  | 

بهار آمد...

خبر آمد خبري مي آيد...

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول والاحوال

حول حالنا الا احسن لحال

دختر عزيزم :

بهار برايم مقدس است .به شكرانه باز شدن گلها ،جاري شدن رودها  و احيا شدن زمين و سالروز سومين سال ورودت به زندگيم جشني ميخواهم بگيرم ولي شادي به غير از شكرانه وجودي اين همه زيبايي سراغ ندارم.

ديشب هفت سين رو با عشق درست كردم.تا 4 صبح بيدار بودم وتمام عشقي رو كه به زندگي دارم رو بكار بردم.خيلي خوشگل شده.فردا با هم تخم مرغ رنگ ميكنيم .

مطمئنم تعطيلات خوبي رو با هم خواهيم گذروند.

گل قشنگ مادرتولدت مبارك.راستي تو فروردين يه تولد برات ميگيرم و دوستاي عزيزتو دعوت ميكنم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:52  توسط بنفشه  | 

همراه خودت باش...

اينجا همانجاست كه جولانگاه عشق خواهد شد.عشق به او به خودم و به تو كه تجلي اوئيم.ازاين پس اينجا نسيم مي وزد.ميخواهم طوفانها را مهار كنم و به نسيمها تقسيمشان كنم.تن نحيفت تاب طوفان ندارد.ميفهمم...نحيف بودنت را ميگويم.تيمارت خواهم كرد و تو را به اسطوره اي مبدل خواهم ساخت كه جز عشق چيزي را به خاطر نياوري.حتي نبودن پدرت از عشق لبريزت كند.باورش براي خودم هم سخت است.باورش ميكنيم

منو پدرت دو خط موازي بوديم.دو خطي كه براي رسيدن به هم بايد ميشكستيم.پس يك خط شكسته شد چون روزگاري فكرد ميكرد رسيدن اصل است.براي اينكه اصل را بفهمد بهاي سنگيني پرداخت كرد تا نقطه چين شدن رفت.براي اينكه رسيدن فرو نپاشد بخشهايي از وجودش حذف شد.حذف شد تا جايي كه ديگر ردي به اسم خط از او باقي نماند.فرياد بودن سرداد.فريادش آنقدر بلند بود كه باز به قيمت متلاشي شدنش تمام شد.پدرت كه متوجه شكسته شدنه من نشده بود.متعجب از فريادهاي من به راهش ادامه داد.به نظرت مقصر كدام خط بود.خطي كه مسمم به راهش ادامه داد؟يا آنكه شكسته شد.

بله عزيزم خط شكسته شده مقصر بود.چون يكي نبودنه راه از اول مشخص بود فقط كمي هوشياري براي فهمش كافي بود

اگر روزي براي رسيدن به چيزي هر چند به نظرت باارزش كوچكترين صدايي از شكستنه خودت به گوشت رسيد.بايست.گوش كن.گوش كن و دوباره گوش كن.در ابتداي راه شنيدنه صداي شكستن آنقدر بي صداست كه بيصداييش فريبت ميدهد.به هيچ قيمتي براي رسيدن نشكن.نجنگ.بشین.تسلیم شو و فقط شاهد باش.شاهد بودنه خودت

دل سپردن زیباست.دوست داشتن و عاشق شدن انتها ندارد.فقط به خاطر بسپار همیشه کنار دلتنگیهای خودت باشی.اگر در هر فضایی بیصداییت بودنت را بیشتر به خاطرت آورد تو به آنجاتعلق داری. پس بمان از آنجا راحت نگذر

..برای تو همیشه دو گوش هست.همیشه یک آغوش هست .همیشه یک پناهگاه هست.تو ازهمان کودکی از دست دادن را تجربه کردی.کنارت هستم حتی در کنار دردناکترین از دست دادنهایت

امنیت آغوشه گرمم ارزانیه دلتنگیهایت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:15  توسط بنفشه  |